این روزای آخر پاییز شاهد اولین برف های زمستونی هستیم :)
صبح شنبه وقتی بابا جون بیدارت می کرد تا حاضرشیم بریم سر کار :)، وقتی بهت گفت پاشو برف اومده بابایی، انگار دنیا رو بهت داده بودن ، اون روز اصلا بابا مجبور نبود مثل هر روز کلی نازت و بکشه کلی ماساژت بده کلی برات شعر بخونه تا بیدار بشی، به شوق تماشای برف به سرعت برق و باد حاضر شدی و هیجان زده پله ها رو می رفتی پایین و بلند بلند برامون حرف میزدی، وقتی به در خانه ی خاله رسیدیم با مشت محکم و پیاپی می کوبیدی به در و من نمی تونستم جلوی این همه نشاط و هیجانت را در اون وقت خروس خون که هنوز هوا گرگ و میش بود و تاریک بگیرم.
وقتی خاله در و باز کرد از خوشحالی جیغ کشیدی و بلند بلند خبر اومدن برف را بهش دادی:)
شب قبل از اون روز دعا دعا می کردم برف بیاد و مدرسمون تعطیل شه و من بتونم پیشت بمونم و بیشتر باهات باشم اما تعطیل نشد که نشد و چقدر اون روز به لواسونیها پردیسی ها بومهنی ها، جاجرودی ها غبطه خوردم و دلم سوخت.
اما یکشنبه نه تنها به قشر بالا غبطه خوردیم بلکه به منطقه یکی ها هم و چقدر دلمان سوخت که مدرسه ای که در آن مشغولیم منطقه یک نیست:) ( افعال و جمع بستم چون با همکاران عزیز به صورت دسته جمعی غبطه خوردیم
،جمعی از معلمین تنبل
)
بالاخره امروز این نعمت زیبا ما رو هم تعطیل کرد امروز پیشت می مونم فکر می کنم خیلی بهت بدهکارم مامانی امروز تلافی می کنم کمی از نبودنم رو
